|
|
قبیله ناهید باقری - گلداشمید چون لکه ای درشت و سیاه در گوشه ای ز دهکده ی جهان آوازه اش به پلیدی ست قدکشان. قبیله ای ز کاروان های خرد جا مانده و در گل و لای مرداب های پیر وامانده که در آن دمادم صادر می شود، فرمان ایست زیبایی. لچک وحشت بر سر جوانی می کشند، یکه تازان رسوایی. شادی، سیلی می خورد پیاپی و عشق، در سحرگاهانی هراس زده، تیر باران می شود. در گوشه ای ز دهکده ی جهان آوازه اش به پلیدی ست قد کشان قبیله ای که بوی مرگ می دهد. وین |