صدا / تصویر
• "دیدار در پاییز" با همراهی گروه موسیقی "اوج"   audio
• چند سروده از ناهید باقری (۲)   audio
• چند سروده از ناهید باقری (۱)   audio
• همخوابگی شهوت و فقر   audio
• ماه مه در تهران   audio
• گل یخ   audio
         بیشتر . . .
از میان سروده ها
• دهانش را بوییده بود مرگ
• هفت سین
• کیستی تو
• با یادت ای عزیز
• گلواژه
• نسل بی خاطره
         بیشتر . . .
Deutsch/آلمانی
• Über Nahid Bagheri- Goldschmied
Lyrik
• Klage
• Wenn es bloß so wäre
• Mohnrote Zeichen
• Erster Mai in Teheran
• Gemeinsame Sprache
• Von einer Fremdheit zur anderen
         more . . .
Prosa / Rezensionen
• Adoleszenz und Widerstand im Iran
• Rosemarie Schulak über Chawar
• H.W. Käfer über Chawar
• Heilige islamische Trauerfeier
• Masken
• Frau Sonne
         more . . .
از میان یادها
• منظومه ی مهره ی سرخ
• آرش کمانگیر
• سخنان ناهید باقری در شب بزرگداشت سیاوش کسرایی در تالار فرهنگ گفت و گو - پالتاک
• خورشید خانم
شادباش نوروزی
• نوروز
کتاب - Bücher
• Chawar. Roman in Deutsch
• پنجره های جهان
• خاور
• در غربت
• دیدار در پاییز
• گل واژه
         بیشتر . . .
نگاه دیگران
• "در غربت" مرثیه ی تبعید ناگزیر
داستان
• کفش پاشنه بلند
• ماسک ها
• باز آمده
• پشت میله ها
• عزاداری
نوشتار دیگران
• انتخاب برای اتمام زندگی فریادی از تنهایی است!
• نوروز آمد
• شب معرفی سه زن هنرمند و فرهیخته ایرانی در وین
• هجوم تازه ای به معبد آناهیتا خدا زن ایرانی
• نامه بنیاد میراث پاسارگاد به رییس موزه بریتانیا در مورد منشور کورش بزرگ
• وقت اش درست هم اکنون است
         بیشتر . . .
برای آگاهی - Ankündigungen
• Zwei große Dichter der Weltliteratur: Goethe und Hafis
• Film- Vorführung - GrenzgängerInnen
• Neue österreichische Literatur
• رمان "خاور" به زبان آلمانی جایزه ی کتاب برگزیده ی سال ۲۰۰۹ اتریش را از آن خود ساخت
• Chawar. Buchpräsentation
• Lesung
         more . . .
چهره هایی از ادبیات معاصر اروپا
• گناه جهان
• رد پای بهار
• دو سروده از رزماری شولاک
• نامگذاری
• واپسین نور
• سرودی تازه
         بیشتر . . .
نوشتارهای ادبی و فرهنگی
• پایگاه ایران تمدن و بی فرهنگی آشکار
• چه کسانی در شکل گیری شعر نو سهیم بودند؟



nahid@annahita.info

ناهید باقری- گلداشمید

ناهید باقری - گلداشمید شاعره و نویسنده ی ایرانی
تولد:بیست و هشتم آذرماه هزار و سیصد و سی و هفت در محله ی قدیمی زیر بازارچه نایب السلطنه در تهران
تحصیلات: زبان و ادبیات فارسی و عربی، روزنامه نگاری
شغل: تدریس زبان و ادبیات فارسی به دانشجویان و بزرگسالان آلمانی زبان، مترجم فارسی- آلمانی، روزنامه نگار آزاد
از سال ۱۹۸۰ ساکن کشور اتریش
عضوکانون نویسندگان اتریشIG Autoren Autorinnen Österreich و عضو انجمن قلم اتریش
Der Österreichische P.E.N.-Club
دریافت جایزه ادبی Lyrik- Preis در سال ۲۰۰۱ میلادی برای سروده ی "از غربتی به غربت دیگر" از سوی انجمن اتریشی Exil. دریافت جایزه ی کتاب برگزیده ۲۰۰۹ برای رمان خاور به زبان آلمانی از سوی وزارت فرهنگ و هنر و آموزش عالی اتریش
انتشار پنج مجموعه شعر و یک رمان به زبان فارسی و آلمانی
ترجمه و نشر چندی از آثارش به زبان های آلمانی، انگلیسی، رومانی، مجاری ...
انتشار برخی از سروده هایش در بیش از بیست و پنج مجموعه" Anthologie" در کنار شاعران و نویسندگان سرشناس اتریشی و اروپایی. "زبان مقاومت چون جهان و آرزوی آن قدیمی است" یکی از این مجموعه ها است. همچنین برخی از سروده های باقری – گلداشمید در   کتاب "شعر جدید اتریش بی کلمه ای آلمانی" Neue österreichische Lyrik und kein Wort Deutsch- ۲۰۰۸
با مقدمه ای از صدراعظم اتریش دکتر هاینس فیشر Dr. Heinz Fischer
بنیان گذار "انجمن هنری- فرهنگی مرزپیما در تبعید" در سال ۲۰۰۷ میلادی
بازتاب زندگی هنری وی در فیلم Grenzgängerinnen زنان مرز پیما ۲۰۰۸ در اتریش

 

home weblog mails your message info       



print ideas of others your idea
ناهید باقری- گلداشمید
عزاداری
تاريخ نگارش : ۱۱ اسفند ۱٣٨۴

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

عزاداری
ناهید باقری
 
برگرفته از رمان «خاور»



 
         آن روز خانه ی خان محمد صاحب آبادی "ره کنار" شلوغ بود. او خانه اش را برای برگزاری مراسم عاشورا آماده می کرد. صبح خیلی زود به دستور خان محمد، چند نفر از مردان ده، تعدادی گوسفند را در کنار رودخانه قربانی می کردند. آن ها با سینی های بزرگ پراز بره های شسته و تکه تکه شده ای که بر سر حمل می کردند، یکی یکی از راه می رسیدند و وارد آشپزخانه می شدند. چهارتن از زنان دهکده نیز که وظیفه ی آشپزی آن روز را بر عهده داشتند، سینی های بره را در آشپزخانه تحویل می گرفتند و دست به کار می شدند. لیلا زن سرایدار خانه ی خان محمد هم با شکم برآمده اش میان زنان بود. او در حالی که قطره های درشت عرق بر پیشانی داشت و صورتش از گرمای اجاق های افروخته گل انداخته بود، برنج های خیس شده را در آب جوشان دیگی بزرگ می ریخت.
ماندگار دختر سریدار با چند تن از دختران همسن و سالش کوزه بر دوش، مدام راه خانه تا چشمه را می پیمود.
در دو اتاق بزرگ و تو در توی مهمان سرا را که بین اتاق نشیمن و اتاق خواب ها قرار داشت، گشوده و پرده های ترمه را ازدو سو کنار زده بودند. آفتابی سبک و دلنشین به درون خزیده و بر زمینه ی پر نقش و نگارقالی ها چنان پخش شده بود که تا میان اتاق می رسید. سفره ی بزرگ قلمکار گسترده بود و ظرف های برانی و سبزی خوردن آن را تزیین می کرد. دور تا دور سفره، مخده هایی با روکش فرش گذاشته بودند. روی تاقچه های اتاق، ظرف های ورشویی پایه دار قرار داشتند و د رونشان   پر از سیب های سرخ و زرد آلو بود. پرده ای ترمه، دو اتاق بزرگ و تو در توی مهمان سرا را از یکدیگر جدا می کرد. یکی مردانه و دیگری زنانه بود.
در اتاق نشیمن، خانم جان زن اول خان محمد، لباس عوض می کرد و سرا پا سیاه می پوشید. ستاره زن دوم خان محمد نیز در اتاق دیگر خود را آماده می کرد. او از نگاه کردن به رنگ سیاه دلش به درد آمده و حال و هوای قبرستان را هنگام تشییع جنازه ای مجسم می کرد. اما چاره ای نداشت و می بایست به اجبار سیاه می پوشید و حرمت عزاداری را حفظ می کرد.
خاور تنها نوه ی خان محمد، کنار پنجره ی اتاق نشیمن ایستاده بود و به آدم هایی که به خانه ی اشرافی پدر بزرگش داخل و خارج می شدند، می نگریست.
چند زن جلوی در حیاط را آب و جارو می کردند. یکی از آن ها، بچه ی چند ماهه اش را بر پشت بسته بود. طفلک که از گرسنگی بی تاب شده بود، مدام گریه می کرد. اما زن بی اعتنا به او، هم چنان که قطره های درشت عرق از دو سوی پیشانی بر افروخته اش سرازیر بود، دسته ی جارو را به این سو و آن سو می کشید. صدای گفت و گوی چند مرد از پیچ کوچه شنیده شد. پدر بزرگش با دو مرد دیگر می آمد. خاور هر دو مرد را شناخت. یکی از آن ها حسین پهلوان بود. او خانه اش کنار مسجد محله قرار داشت و همه ی زمانی را که خان محمد در تهران می گذراند، جمع آوری اجاره ی زمین ها از کشاورزان را انجام می داد و اداره ی همه ی کارهای مربوط به خان محمد   در "ره کنار" را بر عهده داشت. نفر دوم آخوند سید میرزا علی بود که اداره ی همه ی امورات دینی مردم "ره کنار" را به دست داشت و بخصوص در روزهای روضه خوانی، ختم، تشییع جنازه و عزاداری، اجر و قرب فراوانی می یافت. امورات مربوط به صیغه، عقد، عروسی و ختنه سوران هم که جای خود را داشت. پیش و پس از اجرای این گونه مراسم، سینی های پر از قند و شکر و چای و شیرینی و برنجی. نبود که به خانه اش روانه شود و خالی باز نگردد.
مردان از پله ها بالا رفتند و به اتاق پذیرایی وارد شدند. در گوشه ای سماور بزرگ و ورشویی روسی قل قل می زد و قوری یزرگی با تصویر نقاشی شده ی ناصرالدین شاه بر آن قرار داشت. شیر علی سرایدار خان محمد که آن روز لباس سیاه رنگ و رو رفته ای به تن داشت، کنار سماور نشسته بود.
خان محمد با آخوند سید میرزا علی و حسین پهلوان در بالای اتاق، بر روی مخده ها جا گرفتند. مردان یکی پس از دیگری از راه می رسیدند و می نشستند. در اتاق زنانه، خانم جان زن اول و ستاره زن دوم خان محمد، در صدر اتاق نشسته بودند و به زنان سیاه پوش تازه وارد خوش آمد می گفتند. نزدیک ساعت ده، آخوند میرزا علی شروع به خواندن زیارت عاشورا کرد. سه چهار نفری که سوادکی داشتند، کتاب به دست، همراه او می خواندند و دیگران در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، گوش می کردند. خواندن زیارت نامه که پایان گرفت، سید میرزا علی صحبت از صبح عاشورا کرد ولشگر کشی امام حسین. چندی نگذشت که حلقه های اشک حاضرین به سیل های روانی بدل گشت و فرو ریخت. مردان آرام اشک می ریختند. اما زنان، شیون کنان و پر هیاهو بر سر و سینه می کوفتند. گره ی عقده ها یکی یکی گشوده می شد. کسی از غم از دست دادن گاوی که از کوه پرت شده بود، فغان می کرد. دیگری از سنگینی اندوه نازا بودنش و این که باید بدون داشتن فرزندی از دنیابرود، مویه می کرد. خانم جان به یاد هووی سومش مریم اشک می ریخت و این که سر پیری دو باره زندگیش با وچود این زن کور، دگرگون گشته بود. ستاره زن دوم، از بختش گله داشت، از مردش و روزگاری که این مرد برایش تدارک دیده بود، عاجزانه به درگاه خدا می نالید و زار می زد. تا هنگامی که امام حسین به شهادت برسد، هر کس دردی داشت، مرهم اشک بر آن می ریخت و خود را صد بار مظلوم تر از حسین شهید می یافت. زنان و مردانی که به دلیل نبودن جا نتوانسته بودند به درون اتاق ها راه یابند، در حیاط خانه، روی ایوان و در فضای جلوی خانه، انتظار می کشیدند. عطر دلپذیر زیره، برنج دم سیاه و گوشت بره، مشام اهالی دهکده را نوازش می کرد و هر کس در این اندیشه بود که زودتر از دیگران قابلمه اش پرشود.
نزدیک ساعت دوازده، هنگامی که آخوند سید میرزا علی با احساس ضعف شکمش، نوحه سرایی را به پایان رساند و از خواندن باز ماند، دیس های غذا بر سفره ها جا گرفتند و انتظار جمعیت بیرون از اتاق ها نیز پایان گرفت.
 
 
         ساعت دیواری اتاق نشیمن چهار ضربه نواخت. مراسم نوحه خوانی تمام شده و مردم با شکم های سیر به خانه های خود باز گشته بودند. خانم جان و ستاره در اتاق هایشان استراحت می کردند. از اتاق خان محمد بوی تریاک می آمد. او با آخوند سید میرزا علی و حسین پهلوان گرد منقل نشسته و وافور می گرداندند.
ساعتی گذشت. سید میرزا علی آخوند و حسین پهلوان که تریاک سیری کشیده بودند، خانه ی خان محمد را ترک کردند. خاور که حوصله اش از های و هوی آن روز به کلی سر رفته بود، با حالتی بی تفاوت به رفتن آن ها می نگریست. ناگهان صدای به هم خوردن ظرف ها در آشپزخانه، او را به خود آورد. چند زن در آشپزخانه بودند و پر سر و صدا ظرف می شستند. چند زن دیگر به همراه لیلا و ماندگار اتاق های مهمان سرا را نظافت ومرتب می کردند. وقتی یکی از زن ها جارو بر فرش می کشید، متوجه شد، گوشه ی فرشی که لبه ی سفره بر آن قرار گرفته بود، با چاقوی تیزی بریده شده است. وحشت زده زنان دیگر را صدا زد و بریدگی فرش را نشانشان داد.
یکی پرسید:
«کار کدوم خدانشناسه؟»
دیگری گفت:
«حالا جواب خان محمد را چی بدیم؟ شاید فکر کنه کار ماست.»
و سومی خروشید:
«آه، خدا به دور! ببین چه بلایی سرمون اومد! هر کی بوده، دشمن این خونواده بوده. ای نمک به حروما! خوردید! بردید! دیگه چرا فرش را پاره کردین و ما را تو هچل انداختین؟!»
و همگی رنگ پریده و لرزان از کار باز ایستادند.
خان محمد که از همهمه ی زنان خونش به جوش آمده و نشـئگی تریاک از سرش پریده بود، از اتاقش بیرون آمد، به سوی آنان شتافت و فریادزنان گفت:
«گوشت خوردید، هار شدید؟! چه خبره؟!»
زنان در جای خود میخکوب شده بودند. ترس زبان هایشان را بریده بود. سرانجام لیلا زن سرایدار یه سخن در آمد:
«آ، آقا! یه حرومی فرش را با چاقو بریده!»
- «فرش؟ کدوم فرش را؟!»
- «ببینین! اینجا! اینجا!»
و ماندگار دختر جوان سرایدار که تا آن لحظه از وحشت به لبه ی پنجره تکیه کرده بود، یک قدم به پیش آمد و به دنبال حرف مادرش گفت:
«جای چاقوست آقا! با چاقو پاره کردن.»
و با انگشت جای بریدگی فرش را نشان داد. خان محمد که تازه متوجه حضور دختر شده بود، با عصبانیت به طرف او جستی زد و در حالی که گیس های دختر را دور دستش می پیچید، گفت:
«توی حرومزاده! توی غربتی! بگو که کار، کار خودته، بیچاره! این بار باید سگ کشت بکنم تا دیگه از این غلط ها نکنی. این مادر لکاته ات هم که چیزی حالیش نیست. و گرنه آدم بارت می آورد. لنگا را وا کردن و پس انداختن که نشد هنر!»
ماندگار که پوست سرش به شدت می سوخت، از وحشت نمی توانست زبان بگشاید. سیل گرم اشک بر چهره اش سرازیر شده بود و گونه های برآمده و رنگ پریده اش را شست و شو می داد. لیلا، مادرش که نه توان سخن گفتن داشت و نه می توانست این صحنه را تماشاگر باشد، با شدت هر چه تمام به سر و رویش کوفت و وقتی زنان به سویش شتافتند تا بازدارندش، از حال رفته و بر زمین نقش بر بسته بود. با افتادن لیلا بر زمین، انگشتان خان محمد نیز بر ریسمان گیسوان ماندگار شل شد و هنگام پایین افتادن بی اختیار بر دو پستان کوچک و نوسرزده ی دختر لغزید و آن ها را فشرد. برق شهوت از چشمان غضب آلود پیرمرد بیرون جهید. در گذشته نیز این احساس بارها در کنار ماندگار به او دست داده بود و به دنبال فرصتی می گشت که تصور می کرد در آن لحظه به دست آورده است. به ماندگار دستور داد فوری به اتاقش بیاید تا حساب همه ی تقصیرهای گذشته و حالش را یک جا برسد. پس از گفتن آخرین کلام، خان محمد در آشپزخانه را محکم به هم کوفت و در داخل اتاق خوابش که هنوز بوی تریاک از آن بیرون می زد، ناپدید شد.
 
 
         چند گاهی از وزش آخرین نفس های پاییز بر قله ی استوار «آزاد کوه» گذشته بود. درختان سرکشیده ی تبریزی در پای کوه، عور از برگ و میان هاله ای از مه سرد، می لرزیدند. آن ها بر آستانه ی خواب زمستانی، رویاهای شبانه شان را با خورشیدهای بهاران در راه گرم می کردند، تا گذر واپسین نفس های پاییز، راه رگ های حیاتشان را نبندد و شلاق رقصنده ی سرمای زمستان، زخمی برجانشان به جا ننهد.
زمین زیر پای درختان، نمور بود. رد پای بوسه ی شبنم بر گیاهان، زیر پوشش نازکی از یخ قرار داشت. کنار تبریزی ها، سرخ رودی شفاف و کوچک، به سان آیینه ای رنگین و مه آلود، به سوی رودخانه ی بزرگ میان دهکده جاری شده بود. خون، تکاپوی رودخانه ی بزرگ را رنگ می زد. دو رگه ی حیات به هم می آمیختند. یکی، در دیگری حل می شد و زمان، مأنوسانه سیر وحشی و طبیعی خود را می پیمود.
درون دهکده، آن سوی رودخانه، شتک هراس یر چشمان خوابزدگان پاشیده شده و فانوس های سرگردان هنوز می سوختند. سایه ها از خانه ای به خانه ای می گریختند و دسته جمعی آرامش یخ زده ی دشت را با نجواهاشان به لرزه می افکندند. ساعت ها پیش گرگ شب با دوشیزه ای به کام، گریخته بود.
لیلا زن سرایدار، با شکم بر آمده اش، گریبان چاک و بی پاپوش چون دیوانگان، کوچه ها و خانه ها را می پیمود و ماندگار دختر ناپدید شده اش را سراغ می گرفت. پیش از آن به سر چشمه ی محله رفته و سر خورده و نا امید باز آمده بود. سپس به سوی رود، به سوی دشت و کوه رفته و هر جا نام دخترش ماندگار را فریاد کرده بود. شیر علی سرایدار خان محمد، تکیده و مبهوت به معجر نشسته و در کنار او چوبدستی هایش چون دو تکه چوب بی مصرف، بر زمین افتاده بودند. گویی کمر مرد شکسته بود و یارای برخاستن نداشت. مردان دهکده در جست و جوی ماندگار، راه کوه پیش گرفتند. «آزاد کوه» همچنان استوار و پابرجای در کنار دهکده ی از خواب رمیده ی «ره کنار» شلاق سرما را از چهره می راند. در پای کوه، کنار تنه ی تنومند تبریزی ها، مردان به خوشه های شکسته ی خورشید رسیدند، به گیسوان طلایی و پریشان ماندگار، که می رفت در کفنی نازک از یخ جا بگیرد. دختر با صورتی شکسته و پیکری بی جان و غرقه در خون، کنار تکه های خرد شده ی کوزه اش به خاک افتاده بود.
 
         فاجعه، بر دهان ها و گوش ها جان گرفت. پای مأموران ژاندارمری به دهکده باز شد. جسد را به شهر بردند. عامل خودکشی، وجود جنینی در شکم مادر تشخیص داده شد که یادگاری شوم ازهوس رانی های خان محمد پیربود که در مراسم عزاداری، حریصانه بر ماندگار انگشت طمع نهاده بود.
 
         نزدیک غروب بود. برف می بارید. خاور با پدر و مادرش سهراب و بانو در طبقه ی بالا شام می خورد. خانم جان زن اول، ستاره زن دوم و مریم زن سوم خان محمد هر یک در اتاق هایشان تنها و خاموش نشسته بودند. از اتاق پذیرایی صدای گفت وگوی دو مرد شنیده می شد. حسین پهلوان که برای دادن گزارش امورات «ره کنار»   پیش خان محمد آمده بود، با صدای بلند شرح واقعه می داد:
« ... بالاخره پای مأموران ژاندارمری به این ده هم باز شد! ...لیلا حامله بود. زن بیچاره از غصه ی خودکشی دخترش ماندگار، اونقدر غصه خورد و به دلش کوبید تا چند روز پیش بچه اش را مرده به دنیا آورد.»
رنگ از چهره ی خان محمد پرید. از جا برخاست و از جیب کتش که بر جارختی چوبی و پایه دار گوشه ی اتاق آویزان بود، کیف پولش را در آورد. سپس با دقت پنج اسکناس هزار تومانی را شمرد، به سوی حسین پهلوان بازگشت و گفت:
«بیا! این پنچ هزار تومان را ببر بده به شیرعلی تا برای شب عیدشون خرید کنه!   در ضمن بهش بگو خان محمد از این پیش آمد خیلی ناراحت شده. اما با قسمت که نمیشه جنگید. خدا این طور خواسته. حالا اجاقش که کور نیست. گاو و گوسفند ها هم هر بهار چند تا توله به دنیا میارن! اگر همه بخوان زنده بمونند که .قحطی علف میشه! انشاالله زمستون آینده بازم شکم لیلا پر میشه.»




نظرات دیگران در مورد این نوشته را بخوانید. (تعداد نظرات: ۰)
نظرتان را در مورد این مطلب بنویسید.