|
|
ناهید باقری- گلداشمید
پشت میله ها
تاريخ نگارش :
۱۱ آذر ۱٣٨۵
|
|
پشت میله ها
ناهید باقری
تمام شب را نخوابیده ام تا دیر نرسم. آدرس اش آن سوی شهر است. کارمند اداره ی کار، خانم ب. برایم از روان شناس وقت گرفته وخواسته است سر ساعت هشت صبح آنجا باشم. هر چه تلاش می کنم به او بفهمانم که مشکل من روانی نیست و ریشه درمسایل همه گیر اجتماعی این کشوردارد، فایده ای ندارد.
خانم ب. چشمانی آبی و بی روح دارد و صورت درازاستخوانی اش چنان سفید است که گویی در رگ های آن خونی جریان ندارد. وقتی روی صندلی روبرویش می نشینم، او هیچ گاه به چشمان من نگاه نمی کند و مجال حرف زدن هم نمی دهد. خانم ب. مثل یک آدم آهنی با برنامه ای از پیش تعیین شده، انجام وظیفه می کند. شاید هم از دیدن قیافه و موی سیاه من خسته شده است که ماهی یک بار برای زدن مهر روی کارت بیکاری و گذاشتن قرار ملاقات بعدی، دو دقیقه ای تحملم می کند. البته برای این دیداردو دقیقه ای نیز گاهی تا یک ساعت مرا پشت در بسته ی اتاقش به انتظار وا می دارد. برای خانم ب. من تنها یک کارت رنگ و رو رفته و شماره ای تکراری هستم.
اتاق خانم ب. همیشه بوی کافور می دهد و گرداگرد میز کار او شمع هایی به رنگ های سفید و زرد و نارنجی روشن است. دیدن اتاق خانم ب همیشه من را به یاد مرده شوی خانه می اندازد و هر چه احساس زیبای زنده بودن و زندگی کردن را از من می گیرد. هر بار با دلی آشوب زده از آن بیرون می آیم و آرزو می کنم دیگر هرگز پایم به آنجا نرسد.
پنج دقیقه به ساعت هشت مانده است. سراغ دفتر را از نگهبان جلوی در می گیرم. از چند راهروی تو در تو می گذرم. با دیدن تابلویی نصب شده روی دیوار، می ایستم. در دفتر باز است و عطر قهوه از آن به مشام می رسد. دختر جوانی باچشمانی خواب آلود، پشت میزش قهوه می نوشد. چشم اش که به من می افتد، می گوید دکتر هنوز نرسیده است. باید در راهرو منتظر بمانم.
روی صندلی چوبی ناراحتی می نشینم. در راهرو هیچکس به جز من نیست. پلک هایم سنگین شده اند. چشم هایم را به زحمت باز نگاه می دارم. سراپا احساس خستگی و سرما می کنم. آرزو دارم دکتر هر چه زودتر برسد و این دیدار مسخره را پشت سر بگذارم. خود را با خواندن کتابی که به همراه دارم، مشغول می کنم. ساعت نه است که دکتر از پشت بلندگوی راهرو صدایم می زند.
در اتاق را می زنم و وارد می شوم. خانم دکتر ک. که روی صندلی پشت میز کارش نشسته است، سلامم را پاسخ می دهد و در حالی که سراپایم را با لبخندی مصنوعی ورانداز می کند، از من می خواهد بر صندلی روبرویش بنشینم. او در نگاه من بسیار جوان به نظر می آید. شاید هنوز روزهای نخستین تجربه ی کاری اش را می گذراند.
- اوه، این طور که نشان می دهد، اینجا متولد نشده اید! چرا تن به کار نمی دهید؟
- اینجا به دنیا نیامده ام ولی بیش از نیمی از عمرم در این کشور سپری شده است. بیش از پانزده ساعت در روز کار می کنم.
خانم دکتر ک. نگاهش را به زمین می دوزد و با لحنی شماتت بار می گوید:
"عجب! پس اگر کار می کنید چرا شما را پیش من فرستاده اند؟! امثال شما کم نیستند! راست راست راه می روند و از امکانات کشور ما بهره مند می شوند. البته شما خیلی خوب آلمانی صحبت می کنید. حالا بگویید ببینم چند سال از عمرتان پشت میله ها گذشته است؟ به چه جرمی؟"
با اندوهی تلخ و آمیخته به حیرت نگاهش می کنم و می گویم:
"در کشور شما من هیچ قانون شکنی نکرده ام. هیچ گاه در زندان نبوده ام. تنها جرم من این است که قلم می زنم. در کشوری که در آن متولد شده ام، آزادی بیان و اندیشه نیست و سزای قلم زنی زندان است. در کشور شما آزادی هست ولی، سزای قلم زن، بی نانی."
چین به پیشانی می افکند و با صدایی بلند تراز پیش می گوید:
"وقتی نان نیست، نوشتن، یک چیز لوکس به شمار می آید. باید برای گذران زندگی یک کار دیگر جستجوکرد. هر کاری که پیش آید!"